محمد بن جرير الطبري ( مترجم : بلعمي )
24
تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي )
بخفت . چون آفتاب به وى رسيد ، آن درخت بر زمين كژ شد و شاخه ها از آن سوى كه آفتاب بود دراز كرد تا پيغامبر را عليه السلام سايه بود . پس راهب از صومعه نگاه كرد و آن بديد . فرود آمد و از مهتر كاروان بپرسيد كه اين كيست كه اندر زير اين درخت خفته است ؟ گفت : مزدورى است از آن ما . راهب گفت زينهار ، به چشم مزدورى به وى منگريد كه او پيغامبر خداى است و بهترين آفريدگان است . پس كاروان سالار كاروان به شهر اندر برد و بارها بفروختند . و هر چه به يك درم خريده بودند به ده درم سود بفروختند و باز گشتند . چون به مكّه اندر آمدند ، خديجه بر منظره نشسته بود به بطحا ، بيرون همى نگريد . پيغامبر را ديد در ميان كاروان بر شترى بنشسته و آفتاب گرم شده بود و ابر بر سر او سايه كرده . خديجه چون آن بديد شگفت آمدش و هيچ نگفت . پس چون كاروان بيامد و از آن بازرگانى سود بسيار آمدش ، افزونتر از هر سال ، خديجه گفت : اين مرد بر ما خجسته است . و ميسره را گفت ديگر كه به شام روى ، محمد امين را با خويشتن ببر كه وى سخت مبارك است . ميسره گفت : ولية النعم ، من اندر اين راه از اين بزرگ همت بسيارى شگفتيها ديدم . و قصهء راهب و درخت با وى بگفت . و خديجه زنى بود داهيه و عاقله و باراى و خواستهء فراوان . و هر كس از بزرگان مكّه او را خواسته بود ، و او شوى نكرده بود . پس پيغمبر را عليه السلام بخواند و گفت : يا محمد ، تو دانى كه مرا به شوهر حاجت نيست و هرگز رغبت به شوهر نكرده ام ، و اكنون زنىام به سال برآمده ، و بسيار كس از بزرگان مكّه مرا خواستند و من كس را اجابت نكردم ، و مرا خواستهء بسيار است و همى ضايع شود و كس نگهبان نيست ، و من به تو گراييدم از بهر آنكه در تو امانت يافتم تا اين خواستهء مرا نگاه دارى . و عمت را بگوى ، ابو طالب ، تا بيايد و مرا از پدرم از بهر تو بخواهد . و پدر خديجه خويلد هنوز زنده بود . محمد عليه السلام اين سخن با ابو طالب بگفت . پس بو طالب به نزد خويلد شد و خديجه را بخواست از بهر پيغامبر . خويلد اجابت نكرد و گفت : دختر من مهتران قريش خواستند و ندادم ،